السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

350

تفسير الميزان ( فارسي )

آنكه دور هم جمع شدند و در باره كار او با هم به مشورت پرداختند ، يكى مىگفت بايد او را كشت ، يكى مىگفت بايد او را در سرزمين دورى انداخت و پدر و محبت پدر را به خود اختصاص داد ، آن گاه بعدا توبه كرد و از صالحان شد ، و در آخر رأيشان بر پيشنهاد يكى از ايشان متفق شد كه گفته بود : بايد او را در چاهى بيفكنيم تا كاروانيانى كه از چاه هاى سر راه آب مىكشند او را يافته و با خود ببرند . بعد از آنكه بر اين پيشنهاد تصميم گرفتند ، به ديدار پدر رفته با او در اين باره گفتگو كردند ، كه فردا يوسف را با ما بفرست تا در صحرا از ميوه هاى صحرايى بخورد و بازى كند و ما او را محافظت مىكنيم ، پدر در آغاز راضى نشد و چنين عذر آورد كه من مىترسم گرگ او را بخورد ، از فرزندان اصرار و از او انكار ، تا در آخر راضيش كرده يوسف را از او ستاندند و با خود به مراتع و چراگاههاى گوسفندان برده بعد از آنكه پيراهنش را از تنش بيرون آوردند در چاهش انداختند . آن گاه پيراهنش را با خون دروغين آلوده كرده نزد پدر آورده گريه كنان گفتند : ما رفته بوديم با هم مسابقه بگذاريم ، و يوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بوديم ، وقتى برگشتيم ديديم گرگ او را خورده است ، و اين پيراهن به خونآلوده اوست . يعقوب به گريه درآمد و گفت : چنين نيست ، بلكه نفس شما امرى را بر شما تسويل كرده و شما را فريب داده ، ناگزير صبرى جميل پيش مىگيرم و خدا هم بر آنچه شما توصيف مىكنيد مستعان و ياور است ، اين مطالب را جز از راه فراست خدادادى نفهميده بود ، خداوند در دل او انداخت كه مطلب او چه قرار است . يعقوب همواره براى يوسف اشك مىريخت و به هيچ چيز دلش تسلى نمىيافت ، تا آنكه ديدگانش از شدت حزن و فرو بردن اندوه نابينا گرديد . فرزندان يعقوب مراقب چاه بودند ببينند چه بر سر يوسف مىآيد ، تا آن كه كاروانى بر سر چاه آمده مامور سقايت خود را روانه كردند تا از چاه آب بكشد ، وقتى دلو خود را به قعر چاه سرازير كرد يوسف ، خود را به دلو بند كرده از چاه بيرون آمد كاروانيان فرياد خوشحاليشان بلند شد ، كه ناگهان فرزندان يعقوب نزديكشان آمدند و ادعا كردند كه اين بچه برده ايشانست ، و آن گاه بناى معامله را گذاشته به بهاى چند درهم اندك فروختند . كاروانيان يوسف را با خود به مصر برده در معرض فروشش گذاشتند ، عزيز مصر او را خريدارى نموده به خانه برد و به همسرش سفارش كرد تا او را گرامى بدارد ، شايد به دردشان بخورد و يا او را فرزند خوانده خود كنند ، همه اين سفارشات بخاطر جمال بديع و بىمثال او و آثار جلال و صفاى روحى بود كه از جبين او مشاهده مىكرد . يوسف در خانه عزيز غرق در عزت و عيش روزگار مىگذراند ، و اين خود اولين عنايت لطيف و